
نمیدانم تا کدامین طلوع خواهم بود
و در کدامین غروب خواهم رفت
ولی میدانم :
تا آخرین لحظه دوستت خواهم داشت
و
به یادت خواهم بود.....
![]() |
![]() |
![]() |

نمیدانم تا کدامین طلوع خواهم بود
و در کدامین غروب خواهم رفت
ولی میدانم :
تا آخرین لحظه دوستت خواهم داشت
و
به یادت خواهم بود.....
اگر یادتان بود و باران گرفت، دعایی به حال بیابان کنید
التماس دعا
...
نوازشم کن
تا ثانیه های بی انتها...
می خواهم از عشق تو سیراب شوم
در اوج لحظه ی بودن تو
....
هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی
..................
شب هنگام
که آسمان نگاهت تاریک می شود
من در اوج دلتنگی و تنهایی
با یاد تو بخواب می روم

مهربانم، ای خوب!
یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که دنیایش را،
همه هستی و رؤیایش را، به شکوفایی احساس تو، پیوند زده
و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد....
مهربانم، ای خوب!
یک نفر هست که با تو
تک و تنها، با تو
پر اندیشه و شعر است و شعور!
پر احساس و خیال است و سرور!
مهربانم، ای یار، یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزدیک است
و به یادت، هر صبح، گونه سبز اقاقی ها را
از ته قلب و دلش می بوسد
و دعا می کند این بار که تو
با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی
و پر از عاطفه و عشق و امید
به شب معجزه و آبی فردا برسی…
مهربانم، ای خوب!
یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که دنیایش را،
همه هستی و رؤیایش را، به شکوفایی احساس تو، پیوند زده
و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد....
باتو،همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند
باتو،آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
باتو،کوه ها حامیان وفادارخاندان من اند
باتو،زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند
............................................................................................
پی نوشت:
فردا 5 صبح باید راه بیفتم به سمت(.... )واسه ثبت نام فوق
احساس می کنم فصل جدیدی تو زندگیم داره ورق می خوره
بعد از اعلام نتایج کنکور حس خاصی داشتم که اولین بار بود
تجربش می کردم
نه نه..فکر نکنید خیلی ذوق زده شدم ها نه
اصلا هیچی
نمی تونم بگم که چه حالتیه... یه طوریه
به هر حال امیدوارم که شروع خوبی باشه
و تا آخرش هم به خوبی پیش بره
یه جورایی استرس دارم یا ترس....
آخه چراااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!
(البته مصادف بودن اعلام نتایج با سفر شمال خیلی خوب بود
یاد سه شنبه هفته پیش بخیر
غروب آفتابو کنار ساحل باشیو.....)



بازم مثل همیشه میگم: ای خدا خودت هوای مارو داشته باش
مثل همیشه...
خدایا ممنونم......
گفتم استرس ولی نه ... شاید یه حس آرامشه بسیار زیاد و کاملا درونیه
اخه جالبه سال پیش مثل یه خیال تو ذهنم موقعیتی که الان
توش قرار گرفتمو تصور می کردم ولی هیچ وقت فکر نمی کردم
که برام پیش بیاد...بخدا راست میگم
به هر حال خوشحالم
آروممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

نقش مستوری و مستی نه بدست من و توست
آنچه سلطان ازل گفت بکن،آن کردم
...................................................................
کس نگفته است که زندگی کارساده ایست
چه بسا که گاهی بسیار سخت و ناخوشایند می نماید
اما با تمام فرازوفرودهایش
زندگی از ما انسانی بهتر می سازد
حتی اگر در لحظه حقیقت آن را در نیابیم
به یاد آر
که آزردگی و رنج را از خود دور سازی
و در دلتنگی بگذاری اشکهایت جاری شود
و در خشم خود را رها سازی
و در ناکامی بر خود چیره شوی
تا می توانی یار خود باش
بهترین دوست خود باش
اما به هنگام آشفتگی مرا خبر کن
می کوشم که بدانم چه وقت باید در کنارت باشم
اما گاه ممکن نیست
پس خبرم کن...
عشق بالاترین هدیه ایست که ما می توانیم به یکدیگر هدیه بدهیم
و ایثار یکی از بزرگترین لذتهاییست که به ما ارزانی شده است
من اینجایم
هر زمان و همیشه
تا هر انچه دارم به تو هدیه کنم
دو روح همانند وجود ندارد،در دوستی و در عشق دو نفر
برای دست یافتن به چیزی آستین بالا می زنند
که اگر تنها باشند نمی توانند بدست آورند وبرکت این ماجرا اینست
که در درونشان چیزهایی را کشف می کنند که که با آنها
دست کم از هستی خود آگاه می شوند..
یادمان باشد:
زمانی که دست زندگی سنگین وشب بی ترانه است هنگام عشق
و اعتماد است و دست زندگی چه سبک می شود و چه پرترانه آنگاه که...
آنگاه همه چیز سبک تر می شود....
وقتی دو نفر به هم بر می خورند باید همچون دو زنبق آبی باشند
که کناربه کنار هم می سایند
هریک قلب زرین خویش را نشان دهند
و ابرها و آسمان ها در کنارشان باز بتابند
نمی توانم بفهمم چرا برخورد ها همیشه دیگر گونه است
با قلب های بسته و هراس از رنج بردن
اگر می خواهیم زمان را با هم بگذرانیم
مهم اینست که در پنهان کردن هیچ چیز نکوشیم
و گلبرگ هایی سراسر گشوده باشیم..
خوب می دانم که بخشی از اوقات هرکسی باید فقط به خودش تعلق داشته باشد
هیچ کدام از ما آنقدر خردمند نیست که بتواند تصمیمی
متداخل در زندگی دیگری بگیرد
کافیست فقط به یک قانون توجه شود:
صداقت
باور کن همه چیز زیبا خواهد شد...
قلبت را دنبال کن،قلب تو راهنمای راستین تو در هر کاریست....
" گوش سپردن به صدای دل،آهسته آهسته تورا شفاف می کند
هیچ گاه صدای دلت را خاموش مکن،نگران عاقبتش نباش..."
برای سخن گفتن درباره ی سحر ویا گذراندن شبهای سکوت و تنهایی و
یا پیاده روی طولانی در پارک
،به همسفری نیازمندیم.هرچند دور... اما ....
(سایه به سایه هر طرف که بودم همسفرم بودی خبر نداشتی...)

عیدتان مبارک
(التماس دعا)

بین من و تو رازی هست
هیچکس مرا با تو ندیده است
هیچکس نمی داند که ما چه عاشقانه می گرییم
هنوز هیچکس نفهمیده که من و تو برای لمس نگاه هم چه
خطرها کرده ایم
نگاه هیچ نامحرمی از خلوت شبهایمان نگذشته
من و تو که با همیم زمان به حرمت عشقمان می ایستد
رنگ محبت می گیرد این خرابه
صدای بهشت می آید
من و تو که با همیم پروانه ها در آتش شمع نمی سوزند
دل هیچکس از غربت نمی خواند
ما بر آفاق رنگ شادی می نشانیم
ما همه ی مرزها را در تب پیوندمان می سوزانیم
ما که با همیم، فرشتگان عالم سجــده می کنند
ما که با همیم
ما که باهمیم خدا خوشحال است....
خدا خوشحال است....
همچنان صدایت در گوشم نجوا می گردد که
خیلی آرام و دوست داشتنی
گفتی:
"حس می کنم از اینکه با همیم خدا خوشحال است"

خوابم نمی بره..................
کلی نوشتم ولی همه رو پاک کردم
چی باید بگم
بعضی وقتا آدم حتی به خودش نمی تونه اجازه نوشتن بده
نمی دونم چه حالتی دارم
نمی تونم بیان کنم
فقط در همین حد که الان این وقته شب از فرط بی خوابی
و دلتنگی و دل گرفتگی اومدم اینجا
وبلاگ دوستیه که هر وقت بیای بهت نه نمی گه
نه خوابه و نه خسته و نه حتی........
چرا قدر لحظه ها رو نمی دونیم؟
چرا از لحظه ها نهایت استفاده رو نمی کنیم
و خالق زیباترین خاطرات در کنار عزیزترین هامون
نمی شیم.....
چرا.......
ببخشید خودم هم نمی دونم چی دارم می گم
شاید بذارین به حساب بی خوابی بهتر باشه
کاشکی.......
آه.........................................................

انگار خدا با دلم آشتی کرده که هر روز نشانه ای از عشق پاکم را
در پهنه وسیع آسمان برایم به یادگار می نشاند٬ گویی تمام کارهای خطای مرا
تا به امروز بخشیده و مرا فرصتی تازه عطا نموده تا دلم را پاک کنم و زلال
عشق را در آن جاری سازم٬ عزیزم حتی روزها که مقرر است تنها خورشید
در پهنه آسمان نیلگون نورافشانی کند ٬ماه با تمام وجود سفیدی نقره گون
خود را به یاد ماه رویت به رخ می کشد.
.............................................................................
چند ساعت هستش که دارم فکر می کنم چی بنویسم
هیچی به ذهنم نمی رسه
یعنی دنبال قشنگترین جملات بودم...
نمی دونم چی بنویسم
تصویر قشنگیه مگه نه؟
مطلب با لا رو از وبلاگ یکی از دوستان یافتیدم
خیلی به دلم نشست....
خیلی قشنگ نوشتن....
این تصویر مدتها بود که رو سیستمم ذخیره بود
خیلی دوست داشتنیه
یعنی خیلی دوسش دارم
وقتی بهش نگاه می کنم یه آرامشی بهم دست میده
نظرت چیه؟
......................................................................
راستی خدمت همه ی دوستان هم سلام عرض می کنم
ممنون از اینکه بهم سر زدید....
راستی مشهد به یاد همه بودم
خیلی سفر خوبی بود ...خیلی خوش گذشت....
وای، باران؛
باران؛
شیشه پنجره را باران شست .
از اهل دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .
می پرد مرغ نگاهم تا دور،
وای، باران،
باران،
پر مرغان نگاهم را شست .
خواب رویای فراموشیهاست !
خواب را دریابم،
که در آن دولت خواموشیهاست .
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم،
و ندایی که به من میگوید :
گر چه شب تاریک است
دل قوی دار،
سحر نزدیک است
دل من، در دل شب،
خواب پروانه شدن می بیند .
مهر در صبحدمان داس به دست
آسمانها آبی،
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در آینه صبح تو را می بیند .
از گریبان تو صبح صادق،
می گشاید پرو بال .
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
نه؟
از آن پاکتری .
تو بهاری ؟
نه،
بهاران از توست .
از تو می گیرد وام،
هر بهار اینهمه زیبایی را .
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو !
.......................................................
دل نوشت:
چند مدتی که دیگه از خودم نمی نویسم
از کارام و گذر زندگی
نمی دونم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شاید دلم نمی خواد
شاید حسشو ندارم
ولی جالبه که پرم از حرف
شاید چون زیاده واسه همینه که نمی تونم بگم و بنویسم
آره همینه......
نمی دونم چی باید بگم و از کجا شروع کنم
واسه همینم بی خیال نوشتن می شم
ولی خیلی دلم می خواد هر چی تو دلم می گذره اینجا
بنویسم و داشته باشم تا پس از گذر سالها که به این مامن تنهاییم
سر می زنم مرور خاطرات داشته باشم
مدتهاست که این رفیق شبهای تنهاییو تنها گذاشتم
نمی دونم....
یه چند روزی دارم میرم سفر
مثل اینکه امام رضا دوباره طلبیده ما رو
همه دوستانی که به اینجا سر می زنید و
می دونم که دلتون می خواد به یادتون باشم
خیالتون راحت ...به یاد تک تک شماها خواهم بود
البته اگه قسمت بشه...
دلهاتون شاد و غمهاتون کوتاه
فعلا خداحافظ تا.......
عشق لالایی بارون تو شبهاست
نم نم بارون پشت شیشه هاست
(یاد اونروزی می افتم که اولین بار این شعرو خوندم)
(شهریور سال85.یادش بخیر)
لحظه ی شبنم و برگ گل یاس
لحظه ی رهایی پرنده هاست
تو خود.......
تو سکوت من و فریاد منی
غم تلخ و گنگ شعرای منی
.................................
باز هم امروز این حس قدیمی
این غم تلخ و گنگ و مبهم
این دلتنگی و بها نه های کودکانه
به سراغم آمده اند
دلم به وسعت تموم دلتنگی های عالم گرفته
دلم ارتفاع می خواد
دلم تنهایی می خواد
دلم می خواد ا ته دل داد بزنم
بخندم
راحت .....
......................
دلم می گیره
می ترسم
وقتی که حس می کنم کسی می خواد خلوتم رو
خاطراتم رو
تنهاییم رو
دلم رو
امید و انتظار و توهمات و آرزوهامو
تورو
تویی که منی برات وجود نداره)
تویی که حتی به اندازه ی یک ثانیه تو خاطرت نمیام
تویی که لحظه لحظه ی زندگی من شدی)
ازم بگیره
می دونم باورت نمیشه
می دونم .....
هیچ وقت باورت نشد
هیچ وقت باورت نخواهد شد
مهم نیست
مهم نیست باور کنید
مهم نیست باور کنند
مهم .......
مهم اینه که من دلم تنگه
من دلم ........
من........
من.........................
……………………………………….

5 دقیقه ی بعد:
می نویسم دل گرفته ی من آروم می گیره
باور کن با نوشتن
آروم می شم
انگاری باهات حرف می زنم
درست آرامش مثل همون وقتا
لبخند قشنگی رو لبام نقش می بنده
بازم مثل همیشه اون غرور همیشگیم
میاد سراغم که مبادا بذاری لبخندتو ببینه
سریع اخم میکنم و یکی از تو چشام اون شیطنتو می خونه و میگه:ساختگیه
به خودم میام
کجایی دختر؟داری با کی صحبت می کنی؟راحت باش
کسی نیت که لبخندتو ببینه
کسی نیست که بخواد از لحن صدات متوجه بشه که چی تو دلت می گذره
و به زبون نمیاری
به خودم میام،مثل بچه ها که در نهایت معصومیت با چشمای ملتمس
نگاه می کنن و بهت خیره می شن،به گوشه ای خیره می شم....
آهنگ تو اتاقم پخشه:تو از شهر غریب بی نشونی اومدی.....
میرم توی فایل عکسام...فایل دوره ی سه ساله رو نگاه می کنم
هر وقت که کامپیوترو روشن میکنم حتما به این فایل سر می زنم
همه چی واسم دوباره تکرار می شه
آروم می شم ...اشکایی که نا خودآگاه تو این چند دقیقه رو گونه هام
جاری شده آروممم می کنن
به آینه که رو دیوار کنار کامپیوتر نصبه نگا می کنم
وای چشام سرخ شدن
بازم مامان می خواد گیر بده........
عیبی نداره
راستس یه چیزی:
خیلی ممنون که آرومم کردی.
آره!وقتی می نویسم انگاری باهات حرف می زنم
ممنون که اجازه می دی باهات درددل کنم
ممنون
تو همیشه مهربونی
تو همیشه مهربون بودی...
(گناه من بود که......)
اما
با این همه
تقصیر من نبود
که با این همه...
با این همه امید قبولی
در امتحان سادهْ تو رد شدم
اصلاً نه تو ، نه من!
تقصیر هیچ کس نیست
از خوبی تو بود
که من
بد شدم
بگذارید بگویم
بگویم که تنها و خسته ام
مرا دریابید
کسی نیست که صدای مرا بشنود؟
کسی نیست که مرا بفهمد؟
آه !تو
تو مرا می خوانی
ولی چگونه!
وقتی که من خویشتن را گم کرده ام
مرا پیدا کن
مرا پیدا کن که سخت
محتاج دستان پر مهر توام
دستی که سقفی باشد
برای امنیت من در لحظه های پریشانی
در هجوم ساعتها و روزها و سالها
خسته ام از خویش
از همه و همه و همه
طاقتم نیست برای ادامه
آیا راهی برای گریز از این توهم
رسیدن به سکون وجود دارد؟
تو بگو من کیستم؟
عاشقم؟
گمراهم؟
بیدارم؟